لینکهای مرتبط

قصه یک پسر خوب و دروغگو

نوشته شده توسط  15 اسفند 1397

علیرضا هاشمی

 

 

یک آقایی بود که مدیرعامل یک کارخانه بود و با گرفتاری های معمول کار را پیش میبرد، این آقا چند تا دوست داشت که یکی از این دوستانش روزی یک آقا پسر خوب و مودب را برد دفتر این مدیرعمل و معرفیش کرد.

 

مدیر عمال از این پسر خوب پرسید که چکارهایی بلدی؟ و پسر خوب داستان ما تعریف کرد که آره من حسابداری و مدیریت مالی و ... بلدم و میتونم پولدارتون کنم و چند نفر سرمایه گذار میشناسم از جمله حاج دایی بزرگوارم که ملک التجار بازار است و ...

 

مدیرعامل داستان ما پیش خودش گفت: به به چه خوب! پس این میتونه پول و سرمایه بیاره و کارخونه را رشد بده، حاجی دایی اش را هم که همه از جمله خودم میشناسمش!! فلانی هم که معرفیش کرده دیگه چه بهتر!!

 

خلاصه اینکه پسر خوب داستان ما، وارد سیستم مدیریتی کارخونه میشه و مسوولیت یک بخشی را برعهده میگیره و در این مدت هم همه از دستش شاکی میشوند و یک عده هم استعفا میدهند ولی مدیرعامل همچنان به امید تزریق مالی، با این پسرک خوب کجدار و مریض رفتار میکنه تا اینکه یک اتفاقی میفته!

 

بخشی که مسوولش این پسرخوب بود نیازمند دستگاههای جدید میشه و باید تامین مالی یشد و پسر خوب به مدیرعامل داستان ما نامه اداری میزنه و درخواست بودجه میکنه!

 

مدیرعامل که نامه پسرخوب را میبینه شاکی میشه و صداش میکنه دفترش که من تو رو آوردم که به سیستم من پول تزریق کنی و نه اینکه سربارم بشی و دنبال پول باشی!

 

خلاصه اینکه پسر خوب میره ولی چند ساعت بعدش رییس هییت مدیره که صاحب کارخونه هم هست زنگ میزنه به مدیرعامل و به دفترش احضار میکنه!

 

مدیرعامل میره میبینه که پسرخوب با کی دو نفر دیگه در دفتر صاحب کارخونه نشسته و شستش خبردار میشه که ای دل غافل این پسرک زیرآبش را زده و میخواد صندلی اون تصاحب کنه!

 

صاحب کارخونه سعی میکنه این دو تا رو آشتی بده ولی پسرک پرو بازی درمیاره و مدیرعامل داستان ما آمپر میچسبونه!

 

مدیرعامل با اینکه بسیار شیک پوش و خوش صحبت و مهندس بود ولی یک رگ جنوب شهری داشت که متورم میشه و کتش را درمیاره و پسرک قصه ما رو فحش کش میکنه با چک و لگد و پس گردنی از دفتر صاحب کارخونه میندازه بیرون، و از تمام کارخونه اخراجش میکنه.

 

صاحب کارخونه هم طرف مدیرعامل را میگیره و پسرک خوب و دروغگو و زیرآب زن قصه ما میمونه و حوضش!

 

البته محاله فکر کنید که این بچه از رو رفته باشه!! اتفاقا شنیدیم که با پشتوانه هم حاج دایی بازاریش و قیافه موجه و سرهم کردن یک مشت دروغ، اینبار هدفگذاری کرده که بشه مدیرعامل کارخونه! پس زنده باد هرچی دروغ و فامیل خوبه

 

توضیح اینکه: مدیونید فکر کنید که این داستان به کسی یا انتخابای یا گزینشی یا خواستگاری و نامزدی و چیزی ربط اشته باشه. التماس تفکر

 

 

                                                     پیروز و بهروز باشید/ علیرضا هاشمی

نمايش تقويم

« May 2019 »
Mon Tue Wed Thu Fri Sat Sun
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

سفارش طراحی وب سایت

در صورت تمايل براي دريافت نمونه کارهای ما ميتوانيد به وبسايت ما مراجعه نماييد. طراحي انواع وبسايت و فروشگاه اينترنتي و قالبهاي اختصاصي